آرشان جانآرشان جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

شور زندگی ما دو نفر

مروري بر يكسالي كه گذشت

جان جانان من یکساله شد . نفس و وجود من یکسالی میشه که باهم و کنارهم هستیم . بی نهایت از بودنت خوشحالیم و همانطور که قبل هم گفتم وجودت حس زیبایی مادری رو به من هدیه داد . هدیه ای خدادادی ... یادش بخیر شبی که به دنیا اومدی کاملا یهویی و بی مقدمه پاتو کردی تو یه کفش که میخوام به دنیا بیام هرگز اون لحظه ای که برای اولین بار دیدمت رو از یاد نمی برم انگار از فضا اومده بودی ... با اون چشمهای سیاهت یه نگاهی به همه کردی     با برنامه ریزی که از قبل با بابایی کرده بودیم برات یه جشن تولد خوب گرفتیم و تا اونجا هم که توان داشتیم مفصلش کردیم . . . چون همه چیز با برنامه ریزی ...
16 تير 1393

چهار دست و پا رفتن آرشان

خبــــــــــــــــــــــــــر خبـــــــــــــــــــــر گل پسر مامان چهار دست و پا میرها البته تو شمال به تمرین مشغول بود و الان با آمادگی کامل شروع کرده به حرکت کردن . کجاها که نمیره اصلا بهتره خودتون ببینید تا من بگم ......   کارت شده سرکشی به همه جای خونه یه میز ناهارخوری از دستت در امان بود که اونهم آباد کردی همش میری جلوی میز تلویزیون میزنی تو سر ریسیور دکمه پاور دی وی دی رو میزنی سی دی رو میاری بیرون روی دستت میچرخونی ذوق میکنی با تبلیغ پوشک مولفیکس میرقصی تمام سیم ها رو میکشی و گاز میزنی وقتی توی ماشین هستیم بابایی میره سوپر زودی میخوای بری پشت فرمون ب...
1 ارديبهشت 1393

اولين عيدم مبــــــــارک

سلام سلام سال نو مبارک البته با یه تاخیر کوچولوی 27 روزه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! احتیاجی به عذر و بهانه نیست هرچقدر گله کنید که تآخیر داشتم حق دارید اما چه کنم با یه گل پسره شیطونهههههههههههههه مامانــــــــــــی . امسال اولین سالی بود که آرشان عزیز ما عید رو می دید و سال رو تحویل میکرد . ماهم از چند روز مانده به عید راهی شمال شدیم تا سال نو را اونجا آغاز کنیم . پای میز هفت سین همش به ماهی ها نگاه میکردی و وقتی سال میخواست تحویل بشه من داشتم دعا میخوندم یهو برگشتی و چشم دوختی به لبهای مامان انگار تو هم میخواستی با من دعا کنی واسه همین دستهای قشنگت رو گرفتم و باز کردم و باهم دعا کردیم و دست در دست هم سال رو تحویل ...
27 فروردين 1393

یک ویروس بد احوال !!!!

یک هفته ای هست که گل پسرما مریض شده . یک مریضی که معلوم نیست چیست !؟؟؟؟ دکترها اسمش رو گذاشتن ویروس !!!!!!!!!!!!!   این ویروس لعنتی هفت روزیست که در بدن آرشان ما جای خوش کرده و سراسر روزها و شبها را در تبی داغ سر میکند .  هفته ای پر از سختی برای آرشان و از همه سخت تر برای مــــــادر . همان کس که حاضر است تمام سختی و دردها برای او باشد تا جگر گوشه اش. همان کس که لحظه به لحظه مریضی فرزندش برای او همانند برزخی میان این دنیا و جهانی دیگر است . گویی از حال خویش بی خبر است و سالهاست که از عمر شیرین خویش برای فرزندش گذشته است. لحظه های سخت زیاد است اما سخت ترین لحظه برای مادر وقتی است که فرزندش را در حال زار میبیند و ...
25 اسفند 1392

هشت ماهگی گل مامانی

پسر قشنگ من عزیز دلم روز به روز که میگذره خدارو بخاطر وجود نازنینت بی نهایت یاد میکنم . هر روز شیرین تر از دیروزت هستی و با بودنت حس زیبای مادری رو در وجودم لبریز کردی. نازنین پسرم هر روز بر دامنه کارهات اضافه و اضافه تر میشه و من به مادر بودنم می بالم . توی این ماه نشستن رو یاد گرفتی و لذت اینکار برایت اینقدر زیاده که حتی نصفه شب هم از خواب بیدار میشی میشینی. قلب کوچیک من طاقت این همه شیرین بودنت رو نداره و شروع میکنم به گاز زدن از وجودت ! توی این ماه درگیر خرید عید کردنت هستیم و با ذوق همش برات لباس میخریم. یکی میخواد جلوی بابات رو بگیره با این همه سخت گیر بودنش و وسواس در انتخاب لباس برای تو !!!!!! خدا میدونه برا...
14 اسفند 1392

شش و هفت ماهگی

اوه اوه اینجارو ببین چه گردو خاکی گرفته  وای وای بذار یکمی گردگیری کنم این وبلاگ رو.... راستی آرشان شش ماهه شده ؟ البته باید شش و هفت ماهگی گل پسرم رو با هم توی این پست بنویسم آره فکر کنم کمی تند تند گذشته این مدت  !!!!!   اول بهتره کمی توضیح بدم که چرا تویه این مدت وقت نکردم وبلاگ پسری رو آپ کنم خبر مهم اینکه به طور خیلی رعدآسایی اثاث کشی کردیم میگم رعد آسا برای اینکه خیلی خیلی اتفاقی و بدون اینکه خبر داشته باشیم یه خونه خیلی بهتر و البته بزرگتر قسمتمون شد حتی زودتر از موعد مقرر ماهم به فکر جابجایی افتادیم قضیه از این قرار شد که بعد از کارهای قولنامه کردن کم کم لوازم رو جمع کنیم و تازه تازه شروع کنیم به جا...
27 بهمن 1392

پنج ماهگی آرشان

احوالات آرشان در پنج ماهگی : آرشان مامان در  پنج ماهگی شروع به دمر شدن میکنه البته قبلش هم این کار رو میکرد اما چند وقتیه که یادش رفته تازه اصلا دوست هم نداره دمر بشه واسه همینم وقتی بردمت دکتر بهم گفت باید هر روز باشما تمرین کنم تا خودت راه بیافتی و دمر بشی یک جیگری شدی برای خودت که نگو و نپرس شبها توی خواب کلی شیر میخوری و شدیدا میخوای من پبشت باشم حتی یه شب ساعت 4 صبح رفتم دستشویی شما هم خواب بودی اما تو خواب سر و صدا کردی منم فکر کردم شیر می خواهی اما وقتی بهت شیر دادم نخوردی و من فهمیدم فقط میخوای بغلت کنم یک جیغ های بلندی می کشی که می مونم این همه صدا واقعا از تو در میاد ؟!!!!!!...
11 آذر 1392