آرشان جانآرشان جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

شور زندگی ما دو نفر

نامه یک نی نی معترض !!!

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نمالید خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود! پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد! مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش بول بول بول بول می کند! زهرمار، در...
4 شهريور 1392

از مزیت های نوه بودن !!

ای بابا  دوباره شنبه شد و اول هفته است . نمیدونم چرا شنبه ها اصلا حوصله موصله ندارم .تازه اول صبح هم هست ، کو تا شب بشه در همین اوضاع و احول سیر میکردم که دیدیم یکی در زد ( ای خدا کی میشه من خودم در رو باز کنم ) مامانی درب رو که باز کرد دید بابا مصی با مامان سیمام هستن .وقتی اومدن داخل مامان سیمام دستش یه ساک بود که از توش هی لباسهای رنگو وا رنگ در می آورد این شکلی :   نه یکی نه دو تا نه سه تا و نه چهار تا !!!!!!!!! منو این همه خوشبختی !!!!!!!!!!!!!! منتظری بگم محاله ؟ فعلا که میبینی محال نیست   به لطف من مامانی هم از این فرصت بی نصیب نموند و بابا مصی طی یک حرکت انتحاری و...
3 شهريور 1392

ماموریت های سریالی بابای من

بابایی دوباره رفت ماموریت و طبق معمول من از این موقعیت بی نصیب نموندم     این یکی که دیگه محشره        با چایی چه میچسبه کاش منم میتونستم از اینا بخورم ولی فعلا باید منتظر بمونم مامان خانمی بخوره بعدش شیرش کنه بده من بخورم هووووووووووووووووووووووم ...
27 مرداد 1392

داستان یک روز من

  صبح که شد این مامانم با مامان سیما و عمه شبنم سه نفری منو بردن حمام اخه مامان سیمام خیلی خوشش میاد که من تو حموم صدام در نمیاد واسه همین هی ذوق میکنه و تند تند منو میبره حموم بعدشم همه رو صدا میکنه بیان تو حموم منو ببینن که چقدر آقام و جیک نمیزنم !! آخ که چه کیفی داد اولش مامان سیما منو شست بعدش دادش به مامانم تا لباس بپوشونتم بعدشم عمه شبنم منو از مامانم گرفت و ماساژ حسابیییییییییییییی دادم خلاصه تو همین اوضاع و احوال بودم که این عمو امید از راه رسید و فهمید اوضاع از چه قراره  بعدش هی شروع کرد که اگر بابات بیاد من بهش میگم که تو با سه تا خانوم رفتی حموم !!! مگه تو غیرت نداری و ...  امان از دست این عمو امید که هنوز ...
12 مرداد 1392

ذوقی از جنس پدرانه

آرشان جان دیروز بابایی وقتی از سر کار برگشت بدو بدو مامانی رو صدا کرد و از من خواست چشمامو ببندم و نتیجه این شد که با هم میبینیم:     نمایی دیگر : قضیه از این قراره که قبل از اینکه شما آقا پسری به دنیا تشریف بیارید بابایی برای شما این کفش ها رو خریده بود( البته با کلی ذوق ) :   جالب این جاست که وسواس عجیبی به وسایل شما داره و همگی رو مارک میخره !!!!!! (خوش به حالت) جال تازه با توجه به خراب کاری های تازه شما بابی این رو هم خریداری کرده      بابایی این پیراهن رو خریده که شما با کفشهات ست کنی آفرین به این بابای باسلیقه که میخواد نی نیش هم مثل خودش خوش تیپ باشه ...
8 مرداد 1392

برای پدرم

پدرم ای همه هستی من ,ای لبخند تو شور زندگی من ,برای تو می نویسم : آرشان جان میخوام بدونی که پدر جون تو این مدت خیلی خیلی زحمت تورو کشید . از روزی که از بیمارستان ترخیص شدی تا همین حالا که دارم این ها رو برات مینوسیم حامی من بوده البته این رو هم اضافه کنم که بابا مصی و مامان سیمات هم واقعا از همه جهات بهمون کمک کردن و از هیچی برامون کم نذاشتن . مامان پوران هم همینطور اما پدرم یعنی پدر جون شما واقعا حامی و یار و یاور من بود به حدی که شما شیر مادر خوردنت رو مدیون اون هستی که اگر اون نبود تا حالا من جا زده بودم و تو الان باید شیر خشک میخوردی اما با حمایت بی دریغش و با آرام کردن من و حس آرامشی که به من داد باعث شد تا من سختی این دوران را را...
5 مرداد 1392